|
پدربزرگ رفت...! درود.ديشب ساعت يك از خرم آباد زنگ زدن و گفتن كه پدربزرگم فوت كرده! پدر و مادرم همون ساعت راهي شدن رفتن... من زياد براي پدربزرگم نارحت نيستم... به هر حال بيش از صد سال سن داشت و اين پنج شيش سال آخر رو هم زمينگير شده بود... من گنگ شدم... يك جوري باورش برام سخته! پدربزرگ... اسطوره كودكي من... حالا ديگه نيست!!!! هيچ كجا به اندازه خونه پدربزرگ به من آرامش نميداد... توي هواي باروني مينشستم كنار بخاري با يه پياله چايي و نگاه به چهره چروك خورده مهربون مادربزرگ... و سكوت مطلق و تنها صدايي كه ميومد صداي ساعت ديواري بود تيك... تاك... تيك... تاك... وحالا درك اينكه ديگه پدربزرگم توي اون خونه نيست برام سخته! چطور همه كودكي من داره در مقابل چشمان من تموم ميشه! هرگز فراموش نخواهم كرد اون همه صفا و صميميت رو... هر وقت كه مارو مي ديد بايد يه چندتا ماچ از گيسمون ميكرد و كلي قربون صدقه... و ما فقط به فكر بازي و شادي بوديم... مينشستيم پاي حرفاش و اون از گذشته ها ميگفت.... از گذر زندگي... از رو ستا و سادگيش از آدمايي كه روزي بودن و روز بعد ديگه نبودن و سادگي شونم با خودشون بردن زير خاك! دلم گرفته... آخ ازين روزگار... منم ديگه بايد آماده شم برم خرم آباد... خيلي خيلي ممنون ميشم اگر براي شادي روحش دعا كنيد دوستان عزيزم
انسان درود.امشب ميخوام از انسان بگم... راستش انسان بسيار ذهن من رو مشغول كرده و من سعي ميكنم خيلي كوتاه بخشي از تفكراتم رو بگم... هر چيزي غير از خدا يك آغاز دآره... ولي از يك سو ميشه همه چيز رو ازلي دونست... از همه تنهايي هاي خدا تا آفرينش هست ها... شايد انسان از هميشه بوده چيزي كه خدا ساخت براي خودش... چيزي كه فراتر از يك پرستش رباتيك عمل كنه... از سر اختيار عمل كنه... و از اعماق وجودش بپرسته يعني اهل دل باشه! اما واقعا انسان چي هست؟!!! آيا روح.... صورت مثالي يا اين پيكر گوشتين؟! انسان مجموعه اي از هست هاست و يك چيز مطلق نيست تركيبي از چند محدوده...! ما ميگم تن من! ميگيم روح من! پس ما چه هستيم كه روح و جسم رو مال خودمون ميدونيم... چيزي كه هست اينه كه ما عشق هستيم... خواستن پاينده... اين انديشه هست كه به ما هستي ميده... ما مي انديشيم كه هستيم... جسم پير و فرسوده ميشه... ولي روح؟! جسم نياز به انرژي براي بقا داره... ولي روح؟ جسم ميخوابه و ميميره... ولي روح؟ آيا اصلا روحي وجود داره... اگر هست؟ پس كسي كه دچار فراموشي مطلق ميشه...؟!!!!!!!!!!!!!!! حرف من اينه كه بايد چيزي باشه كه حتي روح رو هم در اختيار داشته باشه كه ما بگيم روح من! شايد فقط همين نيروي عشق هست... اين انديشه كه فراتر از محدوده عمل ميكنه.... تا نهايت هستي ميره مرزهاي زمان رو در هم ميشكنه به گذشته و آينده ميره! يك انديشه محدود.... مرز انديشه كجاست؟ ندانستن ها... ولي ندانستن چرا بايد باشه؟ تا ما محدود باشيم وگرنه كه ما خدا ميشيديم... شايد روح همون انديشه باشه! هرچه كه هست ما با اين محدوديت بازهم ميتونيم خدا رو با بي نهايتش در آغوش بكشيم! ازينكه انسان هستم بسيار خرسندم... ولي گاهي يم هوس ميكنم يه پرنده بودم... يه كلاغ!
خدا و بدانیم خداوند بخشنده و مهربان است درود. پس از مدتها تونستم دوباره بروز كنم.گفته بودم كه ابتدا قصد دارم در مورد باورهام بنويسم.البته من به دلايلی فقط ۳۰درصد از باورهامو مينويسم.امروز ميخوام بگم از عشق مطلق... از خدا! البته هرگز نميشه بزرگي خدا رو در كلمات گنجوند يا اينكه دركش كرد چون يك محدود هرگز نميتونه به همه حقيقت نامحدود برسه! اينجا فقط ميشه صفات خدا رو برشمرد. خدا... آفريننده هستي ما از بودن خودش... تنها ترين تنهاهاست....!همه ميدونيم كه سخن و سكوت ، نيك و بد ، تفكر و حد و زمان و مكان بر خدا نيست. اون انرژي مطلقه عشق مطلق فراتر از پاكي كه در ذهن ماست.... هرگز نتونسم يك دليل قطعي براي بودن يا نبودن خدا براي خودم پيدا كنم و درين زمينه فقط از احساسم پيروي ميكنم.... ميدونم هست، چطور ممكنه نباشه.... وقتي كه ما يك چيز ساده مثل سوزن ميبينيم ميفهميم كه اين رو انسان ساخته ولي اين هستي با اين همه نظم خودبه خود بوجود اومده باشه؟! همه ميدونيم جهان هستي ابتدا همچون سنگي در هم فشرده بوده.... تا حالا فكر كردين همين سنگ از چي بوجود اومده بايد يك آغاز داشته باشه آغازش از كجا بوده در كجا بوده... خداوند ازجنسي فراتر از جنس ماست هرچيزي روكه آفريده در قالب محدوده ست.... چه جهان مادي چه معنوي.... همگي در مرز وزمان خلاصه ميشن تا باشن زمان دليل وجوده.... ولي زمان بر خدا نيست چون آفريده خداست.... همه چيز به خواست خدا آفريده شده(اين همون چيز ساده ايه كه همه ما ميدونيم ولي وقتي دركش كنيد حس عجيبي بهتون دست ميده) از چه چيزي آفريده شده.... از هيچ؟ نه از عشق....عشق يك انرژيه مطلقه همه چيز از عشق آفريده شده و خدا خود عشقه و عشق يك جريان هميشه پاينده بدون آغاز بدون پايان... خواستن براي هر لحظه بودن بدون درنگي بدون نبودن حتي براي يك لحظه چون زمان بر عشق نيست... تاحالا به خودتون توجه كرديد؟ شما چطور وجود داريد هستي رو چطور درك ميكنيد؟ شما ميخواهيد كه باشيد اينرو درك ميكنيد كه هستيد اگر لحظه اي از نيستي بشيد، همه هستي پايان ميگيره! ولي هرگز هرگز چنين نميشه اين پيمان ماست كه پذيرفتيم كه باشيم...! خدا خواست و شد، هستي آفريده شد، هدفمند شد، انسان آمد، هدف خدا شد و هدف انسان خدا شد... كه عاشق هم باشن... اما انسان بي وفا شد ولي، خدا وفادار موند و منتظر!!! كه فقط يك بار يك بار انسان از ته قلبش بگه: خدايا... دوستت دارم! خدای من خداييه كه كنج دل بيكرونش جايی هم واسه يه كلاغ روسياه آواره هست!
درود. خب بلاخره پس از مدتی تونستم آپ كنم... ازهمه كسانی كه برای مطلب قبلی نظر دادن مچكرم... با حرف (( يكی كه نميخواد بدونم كيه)) موافقم هرچند نفهميدم منظورش دقيقا چی بود... از ((آشنا)) هم ممنونم... برخلاف برداشت خيلي ها من اصلا عاشق نشدم ... درين مدتي كه نبودم زندگی من روند جديدی به خودش گرفت... خيلی تغييرات رخ داد چه ظاهری چه باطنی(سرمو كچل كردم اندازه يه گوسفند مو داشتم چه كسی از تيرگی ها خسته شد چه كسی پنجره ها را باز كرد چه كسی در پس اندوه شبي ره عشق پيمودن آغاز كرد خاموشی را چيستی اندوه خواب بودن تا من را كيستی چه كسی در روشنی حس به لمس عريان خدا پرواز كرد
تنهایی و بگوییم تنهایی هم چیز خوبی است سلام.ديشب رفتم لب رود... تنها... سر جاي هميشگي نشستم... با چند نخ سيگار... هوا خنك بود... باد ميومد... خلوت بود... آروم بودم و غمگين و خسته... خسته... دلم تنگه ازين روزهاي بي اميد ازين شبگردي هاي خسته و مايوس ازين تكرار بيهوده دلم تنگه هميشه يك غمو يك دردو يك كابوس داشتم به ماشينهايي كه از جاده اون سمت رود گذر ميكردن نگاه ميكردم... با چراغها زرد و قرمزشون ... چقدر كوچك بودن... هميشه به اين فكر ميكنم... به اين ماشينهاي كه از دور دست مثه يك خط مورچه ان... ميان ميرن و احساس ميكنم كه انگار دارم يك چيز بيخود رو نگاه ميكنم... انگار چيزهاي بي ارزشي هستن... انگار دارم به يك انيميشن نگاه ميكنم... اما توي هر ماشين.... چند انسان هست!!!!!!!!!!!! با كلي اميد و آرزو... اونها هم احساس وجود دارن.... اونها هم دنيا رو از ديد خودشون مي بينن... اونها هم يكي روز ميميرن!!!!!!!!!!!! مرگ... گاهي شكر ميكنم خدا رو براي مرگ... وگاهي ميترسم از مرگ... چه قدر جذابه... تاحالا فكر كردين.... اون لحظه اي كه احساس ميكنيد روحتون درحال جداشدن از بدنه.... اون لحظه كه تن سرد شما رو توي يه قبر تنگ و تاريك ميزارن... خيلي تنگ و خيلي تاريك! تنهاي تنها... واون وقت فكر ميكنيد كه آيا خوب بودم يا بد؟ آيا شرافتمندانه زندگي كردم؟ آيا احساس پشيموني ميكنم؟ گاهي دركش ميكنم مرگ رو... ماهمه تنهاييم... همه باهميم ولي تنهاييم... تنهايي چيز خوبيه... تنهايي چيز بديه... تنهاي رو دوست دارم... گم ميشي توي خودت... زندگيم سرده... سيگار چيز بديه...ولي همدم تنهاييمه... نميدونم... دارم چرت و پرت ميگم... حالم خوب نيست...بعد ازين آپ نيستم يه مدتي... شايد كم شايد زياد شايدم واسه هميشه... كمي خسته ام... بيشتر گنگم... انگار همه چيز برام ساكنه... غمگينم... هوس اشك ندارم... نميدونم ميخواد چي بشه.... برام مهم نيست... ولي ميدونم همه چيز درست ميشه يه روز... دلم خوش نيست غمگينم برادر جان ازين تكرار بی رويا و بی لبخند چه تنهايی غمگينی كه غير از من همه خوشبخت و عاشق عاشقو خرسند به فردا دلخوشم شايد كه با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه شبو با رنج تنهايی من سر كن شايد فردا روز عاشق شدن باشه داریوش
خسته ام سلام.خيلي دلم گرفته...ديشب بارفيقم رفتيم لب كارون... بعد افطار...ماه رمضونو دوست دارم حال و هواي صميمي داره... يه پاكت سيگار... دونفري... روي چمنها سر جاي هميشگي پائين آلاچيق نشستيم هوا تاريك بود وما تنها و من تنها تر... چون اون فقط رفيق منه براي باهم بودن وگرنه ذره اي نميتونه دركم كنه البته مجبور هم نيست... گوشيم که خیلی وقته به خاطر بدهی قطعه داشت ترانه داريوشو پخش ميكرد: شب آغاز هجرت تو شب در خود شكستنم بود شب بي رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بي من شب بي تو شب دلمرده هاي تنها بود شب رفتن شب مردن شب دلكندن من از ما بود باد آروم ميومد... يه نخ سيگار تو دسم چند پك سنگين و كلي دود كه ازين سينه سوخته بيرون ميزد دلم بد جوري هواي مستي كرده خيلي وقته كه مست نكردم الانم كه ماه رمضونه... ديگه هيچ چيزي برام مهم نيست... هيچ چيز... ديگه برام مهم نيست مسير زندگيم به كدوم گورستون داره ميره ... فقط يه چيز... دوست دارم مهر خدا هميشه در قلبم باشه... اي قربون غمت خدا... من كه دربرابرتو هيچي نيستم... هيچي... هيچي... هيچي... هرچه دلت ميخواد بامن بكن... ميخواي درآتش دوزخت بسوزونیم... ميخواي قدرتت رو به رخم بكشي... باشه... قربون خداييت خدا... ولي بدون اگر من مال تو هستم و دربرابرت هيچ ولي توي اين هيچي يک دل دارم كه خاطرتو ميخواد... آره خدا تو مال مني... مال من... باد آروم ميومد... آسمون تاريك بود... سيگار ميكشيدم آروم... ديگه خسته ام... ازخودم... از جامعه... از زندگي... از نگاههاي سنگين مردم... چه فرقي ميكنه؟ بزار همه فكر كنن من يك انسان پوچم يك احمق يك بيهوده... چه فرقي ميكنه؟ آخ كه دلم بدجوري هواي مستي كرده... هواي مستي... هواي رهايي مستي رها شدن ازين زندگي مضخرف... به قول حافظ: شراب تلخ مي خواهم كه مرد افگن بود زورش مگر يكدم برآسايم زدنيا و شر و شورش ديگه خسته ام ... خسته... ازين زندگي... اصلا زندگي يعني چي؟ دلم گرفته از همه از خودم... از همه وبه قول فريدون فروغي: دلم از خيلي روزا با كسي نيست تو دلم فريادو فرياد رسي نيست شب آرومي بود... باد ميومد... سيگار ميكشيدم.. با پك سنگين... سينه ام احساس سنگيني ميكرد... گوشيم داشت ميخوند ادامه همون ترانه رو: سنگر وحشت من از من مرحم زخم پير من كو؟ واسه پيدا شدن تو آينه جاده سبز گم شدن كو؟ شاید تا یه مدتی ازین چرتو پرتا بزارم ...
درود.اینروزا روزای خوبی واسه من نیست حتی دیگه پول سیگارمم رفقا میدن... نمیدونم شاید من آدم آینده نگری نیستم ولی هر چی هست دیگه حال و حوصله هیچ کاری ندارم یعنی انگیزه ندارم... ولی بازهم نا امید نیستم! خب گفته بودم که یه شعر درباره عشق میزارم... دختر اهورایی عشق همچو نسيمی از تارو پود پيكر پوسيده ام ميگذرد و جام جانم را لبالب از می تو می كند آنگاه كه من از خواب تنهايی به سوی تو كوچ كنم و تو استاده بر ستيغ می درخشی زيباتر از خورشيد با تنپوشی از سپيد خدا و گيسوانی از باد رها طرح اندام زيبايت حجابها را می شكافد و به لمس چشمهای تاريك من ميرسد از دورها چون تنديسی از رنگ خدا و من از كوير های خاموش اندوه خواهم گذشت تا ترا بیابم تا تو مرا بیابی تا طلوع كنيم از مشرق خسته تنهايی و غروب كنيم در مغرب روشن خروشان خدا آنگاه كه ترا بيابم به تو خواهم گفت كه من آرزويت را سر بريدم و آرمانت را از خون خدا دميدم من در عشق تو استوار تر از كوهم آواره تر از بادم من ترا در هيچ يك از قوانين زمينی نتوانم گنجاند گل نيلوفر مرداب دلم شكوه ياد تو جاريست در هر تپش مرده تنم چون بودنم و درويشی چنين گفت مرا: در ره عشق، مرگ پراز رنگ پراز شور پراز حس آنگاه كه تورا بيابم بر ستيغ خواهم آمد با پاهای خونين با دستهای پينه بسته با تنی خسته پيكر ظريفت را در آغوش خواهم كشيد و دستهايم را در پرنيان گيسويت گره خواهم زد و در آخرين تپش رگهايم در آخرين لرزش چشمهايم در آخرين جنبش لبهايم به تو خواهم گفت كه دوستت دارم
عشق دوست پسر یا دوست دختر؟! درود.مطلبي كه ميخونيد تنها عقيده شخصيه منه.من الان تقريبا دوساله كه وبلاگ دارم و درين مدت هرگز يه مطلب عاشقانه نگذاشتم... با اينكه با همه وجودم به عشق اعتقاد دارم و به نظرم حتي وجود از عشق معني پيدا ميكنه... خب هميشه دوست داشتم در مطلبي دربارش صحبت كنم.خيليها ممكنه فكر كنن عاشقن ولي در واقع عاشق نيستن... وقتي كسي عاشق شد ديگه چيزي جزعشقش براش مهم نيست و درواقع يه ارضاي روحيه... اين روز ها داشتن دوست دختر يا پسر چيز عاديه و خيليا ممكنه عشقشون رو درين ببينن ولي چرا يك دوستي خياباني به يه زندگي عاشقانه ختم نميشه؟ چون عشقي در كار نبوده ... هوس بوده!!! من با دوست دختر و دوست پسر مخالفم... چون راستش هرچي فكر ميكنم نميتونم براش معنايي پيدا كنم...والبته با فرهنگ ما ايرانيان جور در نمياد!!! ببينيد رابطه بين دختر و پسر چيز تازه اي نيست... از وقتي كه انسان بوجود اومده بوده... چون نياز انسانه... اما اي كاش ميشد درين رابطه امروزي نام جنسيت رو بعد از كلمه دوست حذف كرد... چون دوست شما كسيه كه به شما محبت ميكنه به شما علاقه داره و براي شما ارزش قائله و بلعكس... ودر دوست جنسيت مهم نيست... اما بودن نام جنسيت بعد از كلمه دوست فكر نميكنيد براي تحريك شهوت و ابتذال افكار افراده؟ تاحالا فكر كرديد مثلا دختر عموي شما يا همكار شما يا دختر همسايه شما كه شما با اونها معاشرت داشته باشيد خيلي ساده يعني دوست باشيد ولي چرا به اونها دوست دختر نميگيد... چون اونها براي شما يك نقش دارن يك فرجام... اما فرجام كلمه دوست دختر يا پسر چيه؟ چه هدفي درين كلمه نهفته ست شما رو به كجا ميرسونه؟ من يكي كه هرچي فكر ميكنم درين هدفي پيدا نميكنم پس هرگز خداروشكر هيچ دوست دختر!!!!!!!ي نداشتم و ندارم و نخواهم داشت(البته منم يه زماني خر بودم ميرفتم دنبال اين قضايا والان وقتي بهش فكر ميكنم از خودم شرمنده ميشم!) اما راستش دلم به حال دخترا ميسوزه!!! من يه زماني فكر ميكردم دخترها موجودات بسيار احمقي هستن!! چون بارها ديدم كه يه دختر ناز و باشخصيت افتاده بايه لات بي سروپا!!! اما بعد فهميدم كه اشتباه ميكردم چون اين در ذات زن هست عشق و محبت و آرامش در وجودش هست... كه خيلي ساده با شنيدن:دوستت دارم، همه چيزشو ميده!!! اما مردها اينطور نيستن... خيلي وقتا بااين قاشق چنگال بازيا فقط دنبال تيغ زدن يا استفاده جنسي هستن و زنها خيلي ساده قبول ميكنن چون ازش شنيدن:دوستت دارم و فكر ميكنن اين مرد زندگيشونه... چون مرد براي زن همه زندگيشه اما زن براي مرد فقط يه بخش از زندگيشه! . اما خودم: من هميشه فكر ميكردم ازدواج نميكنم(الانم همينطور) اما اگر كسي وارد زندگي من بشه... اگر دختري عشق من بشه... اون فقط يه نفره... اون لايق تمام عشق منه چون من هرگز قلبم رو بازيچه هركسي نكردم حاضرم جانم رو فداش كنم... اين عشق من هست. در آپ بعدی یک شعر در مورد عشق خواهم گذاشت
حس خوب دورشدم از حس خوب توی شب من درگيرودار مهيب نگاه تنآلود گناه حس خوب با اندوه آميخته اندوه شاد سينه تنگ دل فسرده بغض در گلو اشك در چشم حس خوب خدا بود
امید مه اندوه باغ خوابآلود مرا درآغوش كشيده ، نمناك همه گل ها سرد همه برگ ها زرد برتن هر درخت بنشسته درد تيرگی از هر سو می تازد بر حجم مهآلود باغ درين باغ اندوهگين درخت كهنسالی هست ، غمين سرد پيكر خشكيده شاخسارانش چنگ زده بر تهی ريشه هايش گره خورده با خاك تيره ، سرد پينه پيچيده اندامش گواهست از دورها از روزهای سبز ، گرم از شوقی كه در رگهايش می جهيد ليك اكنون خسته تن مرده ايستاده در يادش چيزی می تپد نقشی كه روزی دستی خونين درآخرين جنبش هايش درانداخت بر شكوه اندامش وبی جان و خاموش افتاد در پايش نقش قلبی افسرده ، پاك ، شاد از عشق نقش امروز آميخته با وجود آرام درخت و درخت خسته تن مرده ايستاده دركنج پيكرش كه دوخته با خاك جوانه ای سر برآورده سبز ، گرم خیلی از زندگی خسته ام... اما نا امید نیستم
خوش ترین لحظه زندگی درود.تا حالا فكر كردين خوش ترين لحظه زندگي شما چي بوده يا چي ميتونه باشه...!(البته خوشترين رو با بهترين اشتباه نگيريد!) به هرچي كه فكر كنيد من ميگم اشتباهه بله من ميدونم خوشترين لحظه زندگي شما چيه... اما ميرسيم به لحظه رويايي... ميخوام بگم خوشترين لحظه زندگي ما چيه... تا حالا شده از شدت درد و اضطراب مثه مار به خودتون بپيچيد... بله كه شده خب خيلي طبيعيه براي هرانساني پيش مياد... ميگفتم، وقتي احساس ميكنيد دنيا جلو چشاتون سياه شده وقتي به هيچ چيزي اميد نداريد ، بيحوصله ميشيد يه احساس عجيب مضخرف تمام وجودتون رو ميگيره و اجازه فكر كردن به هيچ چيز ديگه اي رو به شما نميده! بله... بله.... وقتي ما توالتمون مياد...(ازنوع فشار قوی)! نه عشق حاليمونه نه معشوق نه بره كباب ميخوايم نه مرغ بريان نه دنيا حاليمونه نه آخرت نه پست ميخوايم نه مقام... فقط يه توالت دنج ميخوايم و درحين فارغ شدن شما خوشترين لحظه زندگي رو تجربه ميكنيد. چند توصيه براي موقع دخول به موال: 1- با پاي چپ وارد شويد وبا راست خارج ( زيرا انسان در زمان سكته از طرف راست به زمين ميافتد، فكر نميكنم كسي خوشش بياد جسدشو از توالت بكشن بيرون!) 2- از خوردن و آشاميدن خوداري كنيد ( طعم بدي ميگيرد) 3- با موبايل صحبت نكنيد (صدا اكو ميگيرد مخاطب ميفهمد شما كجائيد) 4- از استعمال دخانيات جدا خوداري كنيد (خطر انفجار) 5- آواز نخوانيد (صداي نكره اي داريد) 6- نفس نكشيد ( بدلیل وجود گازهای سمی و کشنده) 7- مواظب سولاخ سنگ توالت باشيد (خطر حمله موجود مخوف وحشي به نام گرزه) 8- زياد طولش نديد ( هيكلتون بوگند ميگيره) 9- آرام چيز كنيد...چيزه... باد خالي كنيد ( به چند دليل: موجب خنده سايرن ميشويد ، ممكن است راهي بيمارستان شده سي چل تا بخيه ورداريد ، ايمن نبودن ساختمان هاي ايران در برابر زلزله) راستي راحت ترين حالت انسان تو توالته چون از زير آزاده. پسر خالم(سجاد) ميگفت: يه بار سر كلاس رفيقم بهش فشار وارد شد(ازنوع مايعات) هرچي به معلم اصرار كرد معلم رخصت نداد! تا اينكه رفيقم به مرز تشنج رسيد گفت: آقا بزار مابريم خودمونو راحت كنيم ميگه معلم گفت: ببين عزيزم گر صبر كني ز غوره حلوا سازي! رفيقشم گفته: بابا بزار من برم توالت حلواشو ميخوام چيكار...!
مسافر هفته پيش دوشنبه رفتم سفر. پابوس امام رضا... خودم تك و تنها! من گاهي كارايي ميكنم كه اصلا حس خوبي ازشون ندارم و ازين لذت ميبرم(چه كنيم... ديوانه ايم ما) يه شبانه رو ز تو اتوبوس!!! دهن كمرم صاف شد! البته پابوس مولا رفتن به همه اينا ارزيد... جاي شما سبز حالات معنوي خوبي بود هرچند من زائر خوبي نبودم! از مشهد اومدم تهران... احساس ميكردم چيزي از گذشته من توي اين شهرغبارآلود گم شده! بين اين ساختموناي بلند...! توي مترو...! توي اتوبانهاي شلوغ...! رفتم پارك طالقاني، خيلي دلم گرفته بود به زور جلو خودمو گرفته بودم نزنم زير گريه... گريه اي كه هميشه حسرتشو داشتم... چون من خيلي كم گريه ميكنم، كم! اشك توچشام جمع شده و يه بغض سنگين توگلوم با دستم جلو چشامو گرفتم كه گريه نكنم... انگار همين ديروز بود كه منو مرتضي(پسرخالمه اما بهترين رفيقمه) اومديم اينجا... شاد و خوشحال احساس ميكرديم در طول زندگي ماجراهاي زيادي رو با هم پشت سر خواهيم گذاشت... افسوس! افسوس افسوس افسوس هزاران و هزاران افسوس كه اين احساس زياد نموند كه خيلي زود روزگار مارو از هم جدا كرد... مرتضي رفت استخدامي ارتش و من هم توي بدبختي خودم دست وپا ميزدم و ميزنم! توي همين فكرا پشتبند هم هي سيگار ميكشيدم سيگار پشت سيگار باخودم عهد بسته بودم رفتم پارك طالقان به يادش يه پاكت سيگار بكشم تنها روي يه سكو غمگين و خسته نشسته بودم يه پيرمرد رد شد با لهجه تركي: همه جفتن تو چرا تنهايي؟! تودلم گفتم من خيلي وقته كه تنهام خيلي وقته... توي پارك به آدماي سرخوش نگاه ميكردم دخترپسرايي كه اومده بودن ورزش تا چربي بسوزونن تنشون بياد رو فرم دخترپسرايي كه اومده بودن هواخوري اومده بودن در نزديكي من با هم لاس ميزدن و من فكر ميكردم هيچكدوم ازينا غم دل منونداره خوشابحالشون! يه سوسول تهروني اومد سمتم گفت داداش سيگار داري يه نخ بدي ما؟ گفتم بيا عزيزم گفتم فقط با احساس بكش گفت چرا گفتم چون منم با احساس ميكشم نگاهي به قيافه غمزده من كرد شروع كرد ورور كردن به خيال خودش همدردي! بعدم شرشو كم كرد... خيلي حالم بد بود به اون شبي كه تو عيد امسال منو مرتضي زير بارون ساعت 11 شب دقيقا زير بارون سيگار ميكشيدم وبعد من زير اون درخت كاج به مرتضي گفتم زندگي همينه و همه چيز تموم شده فكر ميكردم...! آه و هزاران آه... ديگه از زندگي خسته ام انگار محكومم به زندگي كردن
پرتقال عشق چند شب پيش با رفيقم رفتيم پارك دو نخ سيگار دود كنيم. توراه ديدم ناراحته ازش پرسيدم چي شده؟! چيزي نميگفت... گفت بعدا ميگم... خلاصه رفتيم نشستيم بعداز يه نيم ساعتي حرف زد... اين رفيق ما عاشق دختر عمه شه از خيلي وقته پيش. اما اونشب ناراحت بود يعني داغون بود!در رابطشون مشكلي ايجاد شده بود رفيقم فك ميكرد كه اون ديگه نميخواتش(البته فكر ميكرد) حرف زد و حرف زد تا اينكه گفت ديشب به خاطرش خود كشي كرده!!!!!!!!!!! داشتم شاخ درمياوردم چون من اصلا همچي آدمي حسابش نميكردم فهميدم حالش خرابه!ازش پرسيدم قصه عشقتون از كجا شروع شد؟! يه نگاهي به چهره خندان من كرد چيزي نگفت،جدي نگاهش كردم گفتم برام بگو قصه عشقتون از كجاشروع شد؟! گفت ده دوازده سالم بود عموم يه وانت پر از پرتقال آورد تو حياط خونه، منو دختر عمه ام ظهر رفتيم سراغ پرتقالا دختر عمه ام رفت بالاي وانت ويه پرتقال درآورد اما ميخ جعبه انگشتش رو زخم كرد! اون پرتقال داد به من وگفت مال تو! من هرچي اصرار كردم كه نصفش كنيم قبول نكرد... رفتيم نشستيم درحياط توي كوچه و من شروع كردم به خوردن پرتقاله وقتي داشتم يه تيكه از پرتقال رو ميذاشتم تو دهنم نگاهم افتاد به نگاهش!!!!!!!!! چند لحظه همينطور من پرتقال رو گرفته بودم در دهنم و اونم انگشتش رو ول كرده بود و ازش خون ميرفت و داشتيم به هم نگاه ميكرديم! وقتي رفيقم اينو تعريف ميكرد بغضش گرفته بود!!! من با آدماي عاشق سروكار داشتم اما اين شيرين ترين قصه عشقي بود كه شنيده بودم خيلي قشنگ و ساده... اما هر چي دلداريش ميدادم نميتونستم آرومش كنم چون من هرگز عاشق نشده بودم و فقط براش آرزو كردم به معشوقه اش برسه...
افسوس
رشتيه پشت كاميونش نوشته بود: رسواي عالم ، مادر! جايزه بزرگ تبرك در قزوين: يكسال استفاده رايگان از حميد! به تركه گفتن: ببخشيد شما هميشه لپ لپ ميخريد؟ گفت:بله... گفتن:جايزه هم داره؟ گفت:نميدونم... من لپ لپ رو واسه كيفيتش ميخرم! مردم لرستان در حمايت از مردم غزه كودكان خود را به گلوله بستند! همه ماها تا حالا خيلي ازين لطيفه هايي(ترجمه: جوك) كه واسه هم ميهنامون ساخته ميشه شنيدم... و احتمالا ازخنده روده هامون اومده تو دستمون!!!!!!!!!!!! اما بيايد يه بار فكر كنيم واقعا ما چرا بايد به هم بخنديم؟! كي اين لطيفه ها رو ميسازه؟! هدفش چيه؟! آيا فكر نميكند اين كار به ظاهر كوچك و بي اهميت كافيه كه بين مردمان اين سرزمين كهن سال اختلافي بس بزرگ بسازه؟! اختلافي كه شايد روزي به تجزيه اون بيانجامه!!!!!!!!!!!! چه كسي دوست داره كه تبارش، مردمش، نژادش و فرهنگش مورد تمسخر قرار بگيره؟! اين تمسخر ايجاد كينه و دشمني نميكنه؟! چيزي كه من ميدونم اينه كه ايران بزرگ، ايران جاويد، ميهن عزيز ما از وقتي كه بوده خانه و كاشانه مردمان گوناگون بوده مردماني كه هزاران ساله با دوستي و محبت و برادري باهم زندگي كردن، خونشون رو فداي هم كردن و اين اوج فرهنگ اصيل ما ايرانياست...! نبايد اينطوري خرابش كنيم.
گوسفندهای پاكدل اتخابات 22 خرداد براي ما ايرانيان غرورآفرين بود.حضور 85 درصدي مردم ايران يكي از كم سابقه ترين انتخابات جهان رو رقم زد.من خودم به عنوان يك ايراني بخودم مي بالم. اما آشوبهاي پس ازون كمي تاسف باره... چون اينطوري آسيب رساني به مردم رو هيچكس نميپسنده! اما من از يه طرف بااين اتفاق موافقم چون مسئولين حكومتي ياد ميگيرن كه بايد صداي مردم رو هم شنيد! تاكي ميخوان مثل حيوان با مردم برخورد كنن و نامش رو هم بزارن مردم سالاري ديني! بگذريم... خيلي ازماها در بعضي مواقع توي زندگي گوسفند ميشيم... شايد ندونيد كه گوسفندها هميشه در حركت ازهم يك پيروي تقريبا كوركورانه دارن مثلا اگر اولين گوسفند در حين حركت به ته دره سقوط كنه همه گوسفندها هم باهاش به ته دره سقوط ميكنن!!! اما يه چيز ديگه كه همه ميدونيم اينكه هميشه اين چوپانه كه براي گوسفندها تصميم ميگيره! در مناظره هاي اتخاباتي بعضي مسائل براي جلب نظر مردم مطرح ميشد كه واقعا مضحك و تاسف بار بود هرشب هريك از كانديداها با يك مشت نقاشي ميومدن جلو دوربين و كلي تهمت و دروغ بارهم ميكردن يا قضيه زناشون كه ديگه نزديك بود به يك دعواي ناموسي تبديل شه ...! يا قبل از انتخابات تقاضاي حضور حداكثري از مردم ميشد اين خوبه ولي اين يعني ترجيح كميت بجاي كيفيت! يا اينكه به مردم ميگفتن راي بدين براي كوري چش دشمنامون!!! كه شما دراكثر مصاحبه هاي مردمي اين حرفو از مردم ميشنيدين! به نظر شما اين واقعا براي ما ايرانيا با اين فرهنگ غني و تمدن اصيل زشت نيست كه سرنوشت كشورمون رو ول كنيم براي چشم و همچشمي و تركيدن چشم دشمن بريم پاي صندق راي اين به نظر شما نهايت خاري نيس؟! اگه ما ميگيم امريكا هيچ غلطي نميتواند بكند پس اين همه فيلم بازي كردن چيه ديگه...؟! البته مردم كه تقصيري ندارن اونها با دلهاي پاكشون اينبارهم موجب سرافرازي ميهن شدن... مردم خوبي كه يك زندگي مرفح كه حقشونه رو رها ميكنن و با همه وجودشون از فلسطينيها حمايت ميكنن از اوگاندائيها از بلاروسيها و گينه بيسائوئيها و هرچي كشور مستضعف و عقب مونده جهاني...! نه... نه... اين خيلي خوبه ما ايثار گران تاريخيم ولي راسش من دوست دارم پول نفتمو بدن خودم بخورم يكم جون بگيرم تا اينكه بره تو شكم يه ...؟! ولي خوب نميشه! من هم بايد همراه بقيه به ايثار گري بپردازم با يه دل پاك... من در انتخابات به آقای احمدی نژاد رای دادم
|
About![]()
من از دیاری می آیم که مردمانش با نگاه هایشان کلاغ ها را سر می برند
Home
|